چهار شنبه شب آخرین همنشینی راویان اخبار با سید محمد خاتمی بود.آنانی که زیر برف و باران زمستان و زیر نور مستقیم آفتاب تابستان هشت سال با پرسش باران کردن خاتمی خبر رسانی کردند اینبار آمدند نه برای پرسش کردن که برای شنیدن .گفت و شنودی صمیمانه و دیداری پرهیجان خبرنگاران و "سید اصلاحات " خاتمی صبورانه و مظلومانه سخن گفت و نیز خبرنگاران در زیر هر یک در گوشه ای همراه با بغض و اشک شنید اما باز هم نتوانستند ننویسند خاتمی ارام و با لبخند به محوطه سبز سعد اباد امد هجوم احساس مثل همیشه به سمت او جاری شد.خاتمی دوستانه با تک تک خبرنگاران صحبت کرد دست یکایک مردان عرصه خبررسانی را فشرد و با انانکه به آغوشش می شتافتند با لبخند همیشگی مصاحفه کرد .خاتمی که در شب وداع خود با خبرنگاران درصبورانه و مظلومانه درد دل می کرد می گفت :من تلاش كردم در اين مدت هر كجا رفتم، بهخصوص در ميان اصحاب مطبوعات، هيچ احساسي بهجز احساس خودمانيبودن ايجاد نكنم تا بدانند اين خدمتگزار نيز فرد كوچكي است از خود جامعه و اهل فرهنگ و انديشه . خاتمی بی تشریفات بی محافظ و در کنار تک تک خبرنگاران سخنان انان را شنید یکی توصیه ای کرد دیگری در خواستی داشت خبرنگاری در باره اینده اش پرسید و همکارش از گذشته و خاتمی از گذشته گفت و از آینده خاتمی همچنان با تحملی دوست داشتنی از مقابل یکایک میزهای خبرنگاران عبور کرد و خسته نباشید گفت و بعد سخنرانی شب وداع .خاتمی گفت و خبرنگاران شنیدند . حرفهای کوتاه خاتمی شنيدنی بود. حرفهايی در ميان لبخند و احترام و بغضهای پنهان از يک خداحافظی تلخ.خاتمی انجا که گفت :امروز فضاي گفتمان قيممابانه، گفتمان مردم را ناديده انگاشتن و مردم را در مسير خواستهاي خود خواستن، گفتمان امنيتمحور و توجيه خشونت، به گفتمان اعتقاد به حقوق اساسي ملت و مسابقه براي جلب نظر مردم تغيير كرده است؛بغض کرد و من دیدم که خبرنگاری چگونه اشک در چشمانش حلقه زده است . دیدم که همکارانم چگونه هریک در گوشه ای خود فقط افسوس روز های از دست رفته را می خورند و افسوس رفتن خاتمی . خاتمی اما سخنش را تمام کرد و ناب ترین و شور انگیز ترین لحظات روی داد . چهل خبرنگار حوزه دولت لوح سپاس به اموزگار بزرگ ادب و شکیبایی را تقدیم کردند . خاتمی لوح را گرفت . چهل شاخه گل رز سفید و سرخ برسر خاتمی . خاتمی یکایک گل ها را گرفت . لبخند زد . امد وعکس یادگاری گرفت . همه می خواستن در کنار او تصویر خود را ثبت کنند گویا می دانستند که او یک تصویر ثبت شده بر تاریخ . دیگر اسمان تیره شد و خبرنگاران سرمست سرود ای ایران و یار دبستانی می خوانند و درود بر خاتمی می گفتند . هم قدم با خاتمی زمین سبز سعد اباد را رفتند و شام اخر را خوردند . وقتی هم که خبرنگاری به خاتمی گفت نمی توانم این شام را بخورم . خاتمی پدرانه گفت پسرم نه !بخور من جایی نمی روم پیش شما هستم . اما سرانجام در پایان یک شب همنشینی خاتمی رفت بی اسکورت .رفت با اتوموبیل اش از تونل اشک و اه خبرنگارانی که اما برایش دست تکان می دانند و اواما باز لبخند میزد .رفت
افسانه از گذشته برمىآيد.حماسه را زمان از زمان حال مىسازد و اسطوره به آينده پيوند مىخورد. با اين سه زمانى که دراختيار داريم تنها نياز به يک چهره داريم تا قصهاى سر راست بگوييم. قصهاى با آغاز و ميانه و پايان. قصهاى با آغازى افسانهاى و ميانهاى حماسى و پايانى اساطيري.. هر قصه چهره مىخواهد و چهره قصهها همان قهرمان قصهها هستند. اما در قصه ما کدام چهره چهار چوب گذر از افسانه به حماسه و پيوند به اسطوره را مىسازد.. خاتمى بيشترين افسانهها را گفت. در خيابانها، کوچهها و مدرسههايى که بودم، حرفها و وعدههايى را تکرار مىکردند که از چهرهاى با لبخند شنيده بودند. افسانههاى لبخند از آن خاتمى بود. لبخندى که صندوقها را پر از افسانهسرايى به نام سيد محمد خاتمى کرد. افسانههاى او حماسهاى ساخت که به آن پسوند دوم خرداد دادند. پس حماسه دوم خرداد از بطن افسانههايى برآمد که قهرمان اول آن سيد محمد خاتمى بود.قصه خاتمى چه تلخ و چه شيرين قصهاى دوست داشتنى است. قصهاى که قهرمان آن و سراينده آن يکى است. او از افسانه برآمد و حماسه ساخت. حالا ديگر شعارهاى خاتمى که همان افسانه ما بودند فراموش شده و هيچ مادربزرگى ذهن خود را به ضبط همه افسانهها اختصاص نمىدهدخاتمی رفت و ماماندیم پر از خاطره و چشمانی نگران .این سالها فقط از خاتمی نوشتیم از لبخندهاي آمدنش گفتيم؛ از اشكهاي ماندنش نوشتيم؛ تا سكوت هاي سنگينش ، همه را ورق زديم.اما اکنون باید از رفتنش بنویسیم . نوشتن و گفتن خداحافظى هميشه سخت است و براى خاتمى سخت تر، بايد با خاتمى خداحافظى كرد . اين يك واقعيت است اما با مردى خداحافظى مى كنيم كه انديشه هاى خردمندانه اش صداقت و صميميت اش ماندگار و ستودنى است. بايد با خاتمى خداحافظى كرد اما البته بايد گفت ، خاتمى محبوب خسته نباشيد.
** *
افسانه از گذشته برمىآيد.حماسه را زمان از زمان حال مىسازد و اسطوره به آينده پيوند مىخورد. با اين سه زمانى که دراختيار داريم تنها نياز به يک چهره داريم تا قصهاى سر راست بگوييم. قصهاى با آغاز و ميانه و پايان. قصهاى با آغازى افسانهاى و ميانهاى حماسى و پايانى اساطيري.. هر قصه چهره مىخواهد و چهره قصهها همان قهرمان قصهها هستند. اما در قصه ما کدام چهره چهار چوب گذر از افسانه به حماسه و پيوند به اسطوره را مىسازد.. خاتمى بيشترين افسانهها را گفت. در خيابانها، کوچهها و مدرسههايى که بودم، حرفها و وعدههايى را تکرار مىکردند که از چهرهاى با لبخند شنيده بودند. افسانههاى لبخند از آن خاتمى بود. لبخندى که صندوقها را پر از افسانهسرايى به نام سيد محمد خاتمى کرد. افسانههاى او حماسهاى ساخت که به آن پسوند دوم خرداد دادند. پس حماسه دوم خرداد از بطن افسانههايى برآمد که قهرمان اول آن سيد محمد خاتمى بود.قصه خاتمى چه تلخ و چه شيرين قصهاى دوست داشتنى است. قصهاى که قهرمان آن و سراينده آن يکى است. او از افسانه برآمد و حماسه ساخت. حالا ديگر شعارهاى خاتمى که همان افسانه ما بودند فراموش شده و هيچ مادربزرگى ذهن خود را به ضبط همه افسانهها اختصاص نمىدهدخاتمی رفت و ماماندیم پر از خاطره و چشمانی نگران .این سالها فقط از خاتمی نوشتیم از لبخندهاي آمدنش گفتيم؛ از اشكهاي ماندنش نوشتيم؛ تا سكوت هاي سنگينش ، همه را ورق زديم.اما اکنون باید از رفتنش بنویسیم . نوشتن و گفتن خداحافظى هميشه سخت است و براى خاتمى سخت تر، بايد با خاتمى خداحافظى كرد . اين يك واقعيت است اما با مردى خداحافظى مى كنيم كه انديشه هاى خردمندانه اش صداقت و صميميت اش ماندگار و ستودنى است. بايد با خاتمى خداحافظى كرد اما البته بايد گفت ، خاتمى محبوب خسته نباشيد.
آتش دل كى به آب ديده بنشانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
خاتمی رفت اين رسم روزگار است. با خاتمى بايد خداحافظى كرد.
+ نوشته شده در جمعه 24 تیر1384ساعت 14:31  توسط
|