قصه كوتاه فوق حكايت از اين دارد كه در يك كشور چگونه انسانهاي كم توان و ضعيف طعمه آدمهاي قدرتمند مي شوند وهر كس قدرت بيشتر داشته باشد حرف نهايي را در يك مبارزه مي زند و در سطح جهاني نيز معمولاً كشوري كه از قدرت بيشتري برخوردار است در نظام بين المللي نقش مهمتري را ايفا مي كند و كشورهاي كوچك مجبور هستند كه تابع آنها باشند و به تصميمات آنها گردن نهند وبه عبارتي در يك دنياي واقعي و به دور از شعار انسانها مجبور هستند و يا مي شوند كه متناسب با منافع و پتانسيل خودشان دست به تصميم گيري بزنند و بلوف و رفتارهاي احساسي نمي تواند جايگاه و نقش آنها را تغيير دهد البته ممكن است براي مدتي همانند «ببرهاي كاغذي» توهمي از قدرت را براي افراد و يك كشور به وجود بياورد ولي در درازمدت چنين توهمي از بين مي رود البته امروزه قصه مورد نظر به شكل و شمايل نويني در جوامع و در بين كشورها ديده مي شود و روابط از رنگ و لعاب مردمي و دموكراتيك برخوردار شده است و سود ومنافع افراد به شكل قانوني و رسمي تري نصيب افراد و كارتلهاي و دولتها مي شود.
نكته حائز اهميت اين است كه زماني كه كوچكترها احساس كنند روند حاكم بر يك جامعه همواره بر طرد ونابودي آنان است و اميدي به آينده نداشته باشند، قصه ديگري در ادامه قصه «سيلورستاين» شكل مي گيرد و آن همان سرنوشت «ماهي سياه كوچولو» نوشته صمد بهرنگي است، قصه يك ماهي كوچك كه به شوق آزادي تمام مخاطرات و سختي هاي راه را به جان مي خرد و حاضر نمي شود كه به قانون و عرف پذيرفته شده توسط بزرگترها تن بدهد، از اين رو جمعي را همدل و همراه خودمي كند و سرانجام به خواسته اش مي رسد .
در هر حال در يك نظام اجتماعي فعل و انفعالاتي رخ مي دهد كه مبتني بر واقعيات است و انسانها گاهي در برابر فشارها و ناملايمات صبوري به خرج مي دهند و يا به خاطر ناتواني به شكست و استثمار تعظيم مي كنند و گاهي نسلي ظهور مي كند كه براي رسيدن به اهداف اش ،جانش را كم ارزش ترين هديه مي داند و استواري و استقامت رمز پيروزي آنان است
+ نوشته شده در یکشنبه 23 مرداد1384ساعت 9:13  توسط
|
